یادداشتی از مهدی مطهرنیا:
تنگه هرمز در چارچوب هارتلند و ریملند
سناریوی نخست، یعنی «تعادل لبه تیغ»، بیشترین قابلیت تحقق را دارد، آنهم نه از طریق انسداد واقعی، بلکه از طریق «سیاست تهدید معتبر» است که احتمال پذیر میشود.
به گزارش باریخ نیوز، مهدی مطهرنیا، رئیس اندیشکده آیندهاندیشی سیمرغ طی یادداشت تحلیلی به تشریح پرداخته که به شرح زیر از نظر میگذرد:
باور دارد بستن تنگه هرمز در تحلیل نهایی موثر در بازار انرژی جهان و منطق کنترل هارتلند - ریملند بزرگ در نظم آینده جهانی مدنظر ترامپ است، اینکه این باور تا چه اندازه متعین و قابل دفاع است؟ موضوعی است که قابل درنگ است.
صورتبندی مسئلهای که طرح شد، در نقطه تلاقی سه سطح تحلیلی قرار میگیرد:
Aسطح ژئوپلیتیک کلاسیک (کنترل فضا)،
Bسطح ژئواکونومیک (کنترل جریانها) و
C سطح راهبردی-سیستمی (بازطراحی نظم)
برای داوری درباره «تعینپذیری» این گزاره که بستن تنگه هرمز در منطق کلان سیاست ایالات متحده و بهطور خاص در قرائت منسوب به دونالد ترامپ، میتواند ابزاری برای مهار همزمان بازار انرژی و معماری هارتلند-ریملند باشد، باید این سه سطح را بهصورت درهمتنیده و نه منفصل بررسی کرد. در این چارچوب، پرسش اصلی آن است که آیا «انسداد گلوگاه» (chokepoint denial) میتواند بهعنوان یک ابزار پایدارِ تولید مزیت ژئوپلیتیک عمل کند یا اساساً بهدلیل پیامدهای غیرخطیاش، بیشتر به عنوان یک ابزار «اختلالسازِ پرهزینه» تا «کنترلگرِ پایدار» مدنظر است؟
در سطح نظری، ایده اتصال هارتلند و ریملند به مثابه دو منطق مکمل قدرت، ریشه در دستگاه مفهومی «مکیندر» و بازخوانی انتقادی آن توسط «اسپایکمن» دارد. نویسنده این معانی نظری را در سال ۱۳۷۹ خورشیدی در چارچوب نظریه هارتلند_ریملند بزرگ بازآفرینی کرد.
مکیندر بر «محوریت خشکی اوراسیا» بهعنوان کانون ثقل قدرت تأکید میکرد، حال آنکه اسپایکمن نشان داد که «حاشیههای ساحلی» (ریملند) بهسبب دسترسی به دریا، تجارت و جمعیت، تعیینکنندهترند. تنگه هرمز دقیقاً در نقطهای قرار میگیرد که این دو منطق به هم قفل میشوند: پلی میان ژرفای قارهای (منابع هیدروکربنی خاورمیانه بهمثابه امتداد هارتلند انرژی) و شبکههای دریایی - تجاری جهانی (ریملند). از اینرو، هرگونه اخلال در این گلوگاه، نهفقط یک رویداد منطقهای، بلکه یک «شوک سیستمی» در مقیاس جهانی است.
من خشکی شامل شمال غرب آفریقا تا جنوب عراق را «هارتلند نو» و جنوب عراق به عمق فلات ایران را «نوهارتلند» و سرزمینهای شرقی پیوند خورده با مرزهای چین را «هارتلند علیا» دانستهام و باور دارم ساحل کشورها و خود کشورهای:
کانادا
ژاپن
کره
ایران
استرالیا و
یکی از کشورهای امریکای لاتین
را کمربند ریملند نو و این کشورها را شرکتی حیاتی و استراتژیک آمریکا در قرن بیست و یکم میلادی میداند. در این میان چیرگی بر هلال هارتلند - ریملند بزرگ از تنگه هرمز به خلیج عدن و بابالمندب و از آنجا به مدیترانه را در برمیگیرد و این هلال طلایی قدرت در قرن ۲۱ میلادی است.
بااینحال، از منظر ژئواکونومیک، باید میان «کنترل» و «اختلال» تمایز نهاد. بستن تنگه هرمز، حتی بهصورت موقت، قادر است قیمتها را جهش دهد، زنجیرههای تأمین را بیثبات کند و ریسک ژئوپلیتیک را در بازارهای مالی و انرژی افزایش دهد. اما این اثر، بهطور ذاتی «خودخنثیگر» نیز هست: افزایش قیمتها بهسرعت عرضههای جایگزین (از شیل آمریکا تا ذخایر راهبردی و مسیرهای جایگزین مانند خطوط لوله) را فعال میکند، تقاضا را تعدیل میسازد و ائتلافهای اضطراری برای بازگشایی مسیر را شکل میدهد. بنابراین، انسداد بهسختی میتواند به یک «ابزار کنترل پایدار» بدل شود؛ بلکه بیشتر «اهرم فشارِ کوتاهمدت» است که هزینههای آن بهطور نامتقارن میان بازیگران توزیع میشود و در میانمدت، مزیت اولیه را فرسایش میدهد. ترامپ کنترل این منطقه را برای چیرگی بر آینده بازار انرژی در این قرن خواستار است.
در سطح راهبردی-سیستمی، نسبت دادن «قصدیت طراحی» به یک بازیگر خاص، مثلاً اینکه ایالات متحده یا شخص ترامپ، انسداد هرمز را در معماری مطلوب نظم آینده تعبیه کرده باشد، نیازمند احتیاط روششناختی است. شواهد سیاستی در دوره ترامپ بیشتر بر «فشار حداکثری»، «چانهزنی سخت»، «بارگذاری هزینه بر رقبا» و «کاهش تعهدات مستقیم نظامی در برخی جبههها» دلالت دارد، نه بر ترجیح آشکار یک شوک جهانیِ پرریسک که میتواند به رکود، جهش تورمی و بیثباتی متحدان منجر شود. اگر هم از «منطق ابزاری» سخن بگوییم، محتملتر آن است که «تهدید به اختلال» (نه تحقق کامل آن) بهعنوان اهرم چانهزنی در نظر گرفته شود. در ادبیات بازدارندگی، این تمایز میان «قابلیت» و «استفاده بالفعل» حیاتی است؛ اولی میتواند امتیاز تولید کند، دومی ممکن است هزینههایی تولید کند که از کنترل خارج شوند.
نکته مهم دیگر، پویایی چندبازیگری است. انسداد هرمز، صرفاً تابع اراده یک کنشگر نیست؛ واکنش فوری قدرتهای دریایی، واردکنندگان بزرگ انرژی، و بازیگران منطقهای، میدان را بهسرعت چندقطبی میکند.
در چنین وضعی، حتی اگر یک بازیگر بخواهد از انسداد بهمثابه ابزار مهار هارتلند-ریملند استفاده کند، با «مسئله اقدام جمعی معکوس» روبهرو میشود: دیگران برای بازگشایی مسیر و بیاثر کردن اهرم او همگرا میشوند. این همگرایی، خود به بازتوزیع قدرت منجر میشود و میتواند پیامدهای ناخواستهای برای طراح اولیه داشته باشد.
از منظر منطق انرژی، باید به «کششپذیری زمانی» توجه کرد. در کوتاهمدت، کشش عرضه و تقاضا پایین است و شوکها شدیدند؛ اما در افق میانمدت، سرمایهگذاریها، تنوعبخشی مسیرها و فناوریها (LNG، انرژیهای تجدیدپذیر، بهبود بهرهوری) اثر شوک را جذب میکنند. بنابراین، حتی اگر انسداد هرمز بهطور موقت مزیت ژئوپلیتیک تولید کند، در افق زمانی که برای «بازطراحی نظم» لازم است، این مزیت پایدار نمیماند. به بیان دیگر، ابزارِ «گلوگاه» برای «لحظه بحرانی» مناسب، اما برای «معماری پایدار» نامناسب ارزیابی میشود.
جمعبندی تحلیلی آن است که گزاره نخست نوشتار حاضر «تا حدی قابل استدلال» است، اما «متعین» نیست. قابل استدلال از آن جهت که تنگه هرمز یک گره راهبردی در اتصال هارتلند انرژی به ریملند دریایی است و اختلال در آن میتواند اهرم فشار معناداری ایجاد کند؛ و نامتعین از آن رو که تبدیل این اهرم به یک راهبرد پایدارِ کنترل نظم، با محدودیتهای ساختاری، واکنشهای چندبازیگری و پیامدهای خودخنثیگر مواجه است. در نتیجه، اگر بخواهیم این ایده را برای منطق اقدام صورتبندی کنیم، دقیقتر آن است که از «کارکرد ابزاریِ محدود و مقطعیِ تهدید به انسداد در چارچوب رقابت ژئوپلیتیک» سخن بگوییم، نه از «ستون فقرات یک طرح کلان برای مهار همزمان هارتلند-ریملند در نظم آینده»، انرا در نظر گیریم.
در این راستا میتوانیم همین چارچوب را به یک مدل سناریونویسی با دو عدمقطعیت کلیدی تبدیل کنیم و چهار سناریوی متمایز با پیامدهای سیاستی از هر سناریو استخراج نماییم.
برای تبدیل این چارچوب مفهومی به یک مدل سناریونویسی منسجم، لازم است ابتدا «دو عدمقطعیت راهبردیِ واقعاً تعیینکننده» را بهگونهای انتخاب کنیم که هم مستقل از یکدیگر باشند و هم بتوانند بیشترین واریانس ممکن در آینده را توضیح دهند. در این مسئله خاص یعنی نسبت میان اختلال در تنگه هرمز، بازار انرژی جهانی، و منطق هارتلند-ریملند، دو عدمقطعیت زیر از قدرت تبیینی بالایی برخوردارند:
نخست، «سطح و ماهیت درگیری مستقیم در خلیج فارس» (از بازدارندگی شکننده تا رویارویی نظامی پایدار)، و
دوم، «درجه تابآوری ژئواکونومیک بازار انرژی جهانی» (از شکنندگی شدید تا انعطافپذیری بالا مبتنی بر تنوع مسیرها، ذخایر راهبردی و جایگزینهای فناورانه).
این دو محور، وقتی بهصورت متقاطع در نظر گرفته شوند، چهار سناریوی متمایز و از نظر درونی سازگار را تولید میکنند که هر یک پیامدهای متفاوتی برای امکانپذیری «استفاده از انسداد هرمز بهمثابه اهرم کنترل» دارند.
سناریوی نخست که میتوان آن را «تعادل لبه تیغ» نامید، عنوانی که من تقریبا در مورد آتشبس و آدمه منازعه بین تهران و تلآویو نیز به کار بردهام؛ در وضعیتی شکل میگیرد که سطح درگیری مستقیم پایین اما پرتنش است و در عین حال تابآوری بازار انرژی نیز محدود باقی مانده است. در این سناریو، تنگه هرمز بهطور رسمی بسته نمیشود، اما «تهدید معتبرِ اختلال» دائماً در فضا حاضر است. بازارها به این تهدید واکنش بیشازحد نشان میدهند، پرمیوم ریسک ژئوپلیتیک در قیمت انرژی تثبیت میشود و بازیگران بزرگ ناگزیر به مدیریت بحران دائمی میشوند. در چنین چارچوبی، آنچه از نظر شما بهعنوان «منطق کنترلی» مطرح است، نه از طریق بستن واقعی تنگه، بلکه از طریق «مهندسی ادراک ریسک» عمل میکند. این دقیقاً همان نقطهای است که پیوند هارتلند-ریملند بهصورت نرم و ادراکی مدیریت میشود: بدون آنکه جریانها قطع شوند، هزینههای عبور از این گلوگاه افزایش مییابد و این افزایش هزینه، به اهرم چانهزنی بدل میگردد. با اینحال، این وضعیت بهشدت ناپایدار است، زیرا هر خطای محاسباتی میتواند آن را به سناریوی دوم سوق دهد.
سناریوی دوم را میتوان «شوک انسداد و بازگشایی قهری» نامگذاری کرد. در این وضعیت، سطح درگیری مستقیم بالا میرود و نوعی انسداد واقعی (ولو کوتاهمدت) در تنگه رخ میدهد، در حالی که بازار انرژی هنوز به اندازه کافی تابآور نشده و پیامد فوری، جهش شدید قیمتها، اختلال در زنجیرههای تأمین و شکلگیری ائتلافهای اضطراری برای بازگشایی مسیر است. در این سناریو، اگرچه در نگاه اول بهنظر میرسد ایده «کنترل از طریق انسداد» محقق شده است، اما در عمل، واکنش سریع قدرتهای دریایی و واردکنندگان بزرگ انرژی، این اهرم را خنثی میکند. انسداد، بهجای آنکه ابزار کنترل باشد، به «کاتالیزور همگرایی علیه عامل اختلال» تبدیل میشود.
از منظر نظری، این سناریو نشان میدهد که چرا در چارچوبی که از «آلفرد مکیندر» تا «نیکلاس اسپایکمن» امتداد دارد، گلوگاهها بیشتر نقاط «شکنندگی سیستمی» هستند تا اینکه «اهرمهای سلطه پایدار» باشند.
سناریوی سوم، «عبور از هرمز» یا «بیاثر شدن گلوگاه» است. در این وضعیت، سطح درگیری مستقیم پایین یا کنترلشده باقی میماند، اما تابآوری بازار انرژی بهطور معناداری افزایش یافته است. سرمایهگذاری در مسیرهای جایگزین، توسعهLNG، افزایش ظرفیتهای ذخیرهسازی و حتی تغییر در الگوی مصرف، باعث میشود که وابستگی سیستم جهانی به تنگه هرمز کاهش یابد. در این چارچوب، حتی اگر تهدید به انسداد مطرح شود، بازارها واکنش محدودتری نشان میدهند و «ارزش راهبردی گلوگاه» افت میکند. از منظر این بحث، این سناریو عملاً بنیان استدلال «کنترل از طریق هرمز» را تضعیف میکند، زیرا ابزار موردنظر، کارایی خود را از دست داده است. در اینجا، منطق هارتلند-ریملند بهجای تمرکز بر یک گلوگاه خاص، به سمت شبکهای شدن و توزیعشدگی حرکت میکند.
سناریوی چهارم که میتوان آن را «دوپارگی پرهزینه و نظمهای رقیب» نامید، زمانی شکل میگیرد که هم سطح درگیری مستقیم بالا باشد و هم بازار انرژی به سطحی از تابآوری رسیده باشد که بتواند شوکها را در بلوکهای جداگانه جذب کند. در این وضعیت، جهان به سمت نوعی «تقسیم ژئواکونومیک» پیش میرود: بلوکهایی از کشورها با زنجیرههای تأمین نسبتاً مستقل شکل میگیرند و وابستگی متقابل کاهش مییابد. انسداد هرمز در این سناریو ممکن است برای یک بلوک هزینهزا باشد، اما بلوک دیگر با استفاده از مسیرها و منابع جایگزین، آسیب کمتری میبیند. نتیجه، نه کنترل یکپارچه، بلکه «چندگانگی کنترل» است. این سناریو بیش از آنکه به یک نظم هژمونیک منتهی شود، به رقابت میان نظمهای موازی میانجامد.
برآیند این چهار سناریو نشان میدهد که ایده مورد نظر نخست در این نوشتار در قویترین حالت خود، در سناریوی نخست، یعنی «تعادل لبه تیغ»، بیشترین قابلیت تحقق را دارد، آن هم نه از طریق انسداد واقعی، بلکه از طریق «سیاست تهدید معتبر» است که احتمال پذیر میشود. در مقابل، هرچه به سمت تحقق واقعی انسداد یا افزایش تابآوری سیستم حرکت کنیم، این ایده از «کنترل» به «اختلال» تقلیل مییابد. بنابراین، اگر بخواهیم این تحلیل را بهصورت یک دیدگاه مستدل صورتبندی کنیم، باید تأکید کنیم که «تنگه هرمز بهمثابه اهرم، در سطح تهدید و ادراک کارآمدتر است تا در سطح عمل»، و هرگونه تلاش برای تبدیل آن به ابزار مهندسی پایدار نظم جهانی، با محدودیتهای ساختاری و واکنشهای سیستماتیک مواجه خواهد شد.
میتوان در گام بعدی برای بازارهای کار و کسب، و برای هر یک از این سناریوها شاخصهای هشدار زودهنگام (early warning indicators) و «پیامدهای سیاستی مشخص برای ایران» را نیز استخراج و بهصورت دقیق صورتبندی کرد تا این مدل از سطح تحلیلی به سطح کاربردی ارتقا یابد.