لوگو
کد خبر: ۴۶۵

یادداشتی از مهدی مطهرنیا:

سال‌های ایستگاه سوم

سال‌های ایستگاه سوم

ایستگاه سوم، آخرین جایی است که بازی هنوز باز است، جایی که آینده نه اجبار است و نه تقدیر، بلکه امکان است و امکان، تنها زمانی زنده می‌ماند که کسی آن را جدی بگیرد.

به گزارش باریخ نیوز، مهدی مطهرنیا، رئیس اندیشکده آینده‌اندیشی سیمرغ طی یادداشتی برای باریخ‌نیوز به تشریح آینده در قالب «سال‌های ایستگاه سوم» پرداخته که به شرح زیر از نظر می‌گذرد:

 

گاه بایسته است در قالب داستان سخن گفت. سناریوها را فراپندار یا فرپندارهایی می‌بینم که در فراسوی واژگان افق نگاه ما را به آینده برمی‌سازند.

در آینده‌بینی و آینده‌نگری دست بازی به فرپندارها متوجه پیش‌بینی و پیش‌نگری است. تلاش دارد احتمال‌ها و با «شدنی»ها را ببیند. من بر حسب نیاز امروز جامعه سخن می‌نگارم. این داستان روایتی از وضعیتی شدنی است و نه روایتی از وضعیتی که می‌تواند به «شدن» درآید.

۱. پیش‌درآمد: سرزمینی میان دو افق

کشور در سال‌هایی ایستاده بود که نه می‌شد آن را دوران بحران نامید و نه دوران ثبات. همه‌چیز در وضعیتی معلق قرار داشت؛ مثل پلی که نیمه‌کاره رها شده باشد. در میان تحلیلگران، نامی تازه بر سر زبان‌ها افتاد: ایستگاه سوم.

ایستگاهی میان دو راه: راهی که به آینده‌ای روشن اما دشوار می‌رفت، و راهی که به رکودی آرام اما فرساینده ختم می‌شد. در این میان، سه جوان از سه جهان متفاوت، بی‌آنکه بدانند، در مسیر یکدیگر قرار گرفتند و در مرکز این روایت، سامان بود؛ پژوهشگر آینده، مردی که سال‌ها نقشه نیروها را مطالعه کرده بود و می‌دانست آینده، نه تقدیر است و نه تصادف؛ بلکه میدانی از تلاقی نیروهای متعدد و متنوع است.

۲. سامان: مردی که آینده را می‌نوشت

دفتر سامان در طبقه سوم یک ساختمان قدیمی بود؛ اتاقی که چراغش تا نیمه‌شب روشن می‌ماند و بوی کاغذ و قهوه در آن می‌پیچید.

روی دیوار، نقشه‌ای بزرگ نصب شده بود: نقشه نیروها. سامان با خطی درشت بالای آن نوشته بود: «آینده، میدانِ کشاکش نیروهاست؛ هر نیرو می‌کشد، می‌راند، یا مقاومت می‌کند».

در نقشه، دو رنگ بیشتر از همه دیده می‌شد.

 طلایی‌ها: طرفداران تنش‌زدایی، کارآمدی، و اصلاحات محدود.

طوسی‌ها: محافظه‌کاران سخت‌گیر، نگهبانان وضع موجود.

 

سامان می‌دانست که این دو نیرو، مثل دو جریان زیرزمینی، هر روز مسیر کشور را کمی تغییر می‌دهند اما او به دنبال چیزی فراتر بود: نقطه‌های مداخله؛ جایی که می‌شد بازی را عوض کرد.

۳. سه جوان، سه جهان

سامان سه جوان نخبه و اهل تحلیل با سه شخصیت متمایز در کنار خود داشت. در زمانه پر تنش و پراضطراب رفتن به آینده در جلسه‌ای که در دفتر کار خود برگزار کرد پرسشی کوتاه داشت؛ فردا را چگونه می‌یابید؟ و چه می‌خواهید برای فردای این جغرافیا انجام دهید؟

۳.۱ نازنین با شخصیت سازنده

نازنین، دانشجوی دکتری اقتصاد، با چشمانی که همیشه برق تحلیل داشت، وارد دفتر سامان شد. او رویای اصلاح نظام مالیاتی و بانکی را در سر داشت؛ رؤیایی که بسیاری آن را «غیرممکن» می‌دانستند. او در همان آغاز بیان نظرات خویش در پاسخ به این پرسش سامان که فردا را چگونه می‌یابی، گفت: «من نمی‌خواهم فقط تحلیل کنم؛ می‌خواهم بسازم. اما نمی‌دانم این کشور هنوز ظرفیت ساختن دارد یا نه».

سامان لبخند زد:«کشورها نمی‌میرند، فقط خسته می‌شوند. اگر نیروهای سازنده بیدار بمانند، همیشه امکان بازگشت هست».

۳.۲ آرش یک مهاجر بالقوه

آرش، مهندس نرم‌افزار، چمدانی نیمه‌بسته داشت. پذیرش چند دانشگاه خارجی در دستش بود، اما دلش هنوز در خیابان‌های همین شهر می‌تپید.گفت: «من عاشق این خاکم، اما آینده‌ام را نمی‌بینم. نمی‌دانم ماندن عقلانی است یا رفتن عقل‌گرایی است؟».

سامان پاسخ داد:

«آینده، نه در رفتن تضمین می‌شود و نه در ماندن. آینده در جایی ساخته می‌شود که نیروهای سازنده بیشتر از نیروهای فرساینده باشند».

۳.۳. مهنوشا شخصیتی بی‌تفاوت ولی در حال انفجار

مهنوشا، فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی، بیکار و خسته از تکرار بحران‌ها بود. او امیدش را در هیاهوی سال‌های سخت گم کرده بود؛ گفت: «من دیگر امیدی نمی‌بینم. چرا باید برای آینده‌ای بجنگم که هیچ نشانه‌ای از آمدنش نیست؟».

سامان آرام گفت:

«امید، محصول نشانه‌ها نیست؛ محصول کنش است. اگر منتظر نشانه بمانی، هیچ‌وقت حرکت نمی‌کنی».

۴. روزی که نسیم تغییر وزید

زمستانی سرد بود که خبر رسید: توافق محدود تمدید شده است. بازار کمی آرام شد. قیمت‌ها اندکی پایین آمد. رسانه‌ها از «گشایش کوچک» نوشتند.

سامان در جلسه‌ای با مدیران جوان، روی تخته نوشت:

«گشایش کوچک، اگر درست مدیریت شود، می‌تواند گشایش بزرگ شود.» اما بعد اضافه کرد: «اگر بد مدیریت شود، تبدیل به سراب می‌شود». این جمله، سرنوشت ایستگاه سوم را خلاصه می‌کرد.

۵. دو مسیر پیش رو

سامان برای مدیران توضیح داد که ایستگاه سوم، دو خروجی دارد:

۵.۱. مسیر اول: جهش توسعه‌ای

اگر:

توافق تثبیت و تعمیق شود، اصلاحات از نمادین به ساختاری برسد، شفافیت و مبارزه با فساد جدی شود، بخش خصوصی واقعی تقویت شود، نخبگان احساس کنند ماندن عقلانی‌تر از رفتن است، آنگاه کشور می‌تواند از ایستگاه سوم عبور کند و وارد مسیر توسعه شود.

۵.۲. مسیر دوم: رکود پایدار

اگر:

توافق دائماً در آستانه فروپاشی بماند، اصلاحات نیم‌بند متوقف شود، جامعه احساس کند «هیچ چیز عوض نشده» و مهاجرت و فرار سرمایه افزایش یابد، آنگاه ایستگاه سوم تبدیل به اتاق انتظار رکود می‌شود.

۶. نقطه عطف:

گزارش تلخ آنجا خود را تحمیل خواهد کرد که چند ماه بعد، گزارشی منتشر شود که نشان دهد:

مهاجرت نخبگان افزایش یافته، سرمایه‌گذاری داخلی کاهش یافته و اعتماد عمومی افت کرده

سامان این گزارش را خواهد خواند و خواهد دید: «ایستگاه سوم دارد به سمت مسیر دوم می‌لغزد.» اما هنوز دیر نشده خواهد بود!!! بیایید با سامان به آینده برویم. به جلسه‌ای سرنوشت‌ساز !!!

۷. جلسه سرنوشت‌ساز

سامان به جلسه‌ای مهم دعوت شد. او نقشه نیروها را روی پرده انداخت و گفت: «ما در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که هر تصمیم کوچک، می‌تواند آینده را تغییر دهد. اگر امروز تعلل کنیم، فردا دیگر فرصتی نخواهد بود».

او سه پیشنهاد داد:

1. ایجاد مرکز مستقل داده و آینده‌پژوهی2. شفاف‌سازی فوری بخش‌هایی از بودجه 3. برنامه ملی برای ماندگاری نخبگان

برخی موافق بودند، برخی سکوت کردند. سامان می‌دانست سکوت، خطرناک‌تر از مخالفت است.

۸. سرنوشت سه جوان داستان چه شد؟

۸.۱ نازنین

او وارد یک پروژه ملی شد؛ پروژه‌ای برای اصلاح نظام مالیاتی. مقاومت زیاد بود، اما او ادامه داد. باور داشت اصلاحات کوچک، اگر تداوم داشته باشد، می‌تواند ساختار را تغییر دهد.

۸.۲ آرش

او تصمیم گرفت بماند.گفت: «اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، شاید سهم کوچکی هم برای من باشد».

۸.۳ مهنوشا

او به یک سازمان مردم‌نهاد پیوست؛ جایی که می‌توانست بدون شعار، صدای مردم باشد،

سامان وقتی این سه نفر را می‌دید، لبخند می‌زد. او می‌دانست آینده با همین آدم‌ها ساخته می‌شود.

۹. این داستان، پایان بازی دارد. پایانه باز داستان، آینده‌ای است که هنوز زنده است.

سال‌ها گذشت. ایستگاه سوم تبدیل به یک دوره تاریخی شد؛ دوره‌ای که در آن، کشور میان دو مسیر معلق بود. سامان در آخرین روزهای آن دوره، به نقشه نیروها نگاه کرد. رنگ‌ها تغییر کرده بودند؛ برخی پررنگ‌تر، برخی کم‌رنگ‌تر شده بودند.

او زیر لب گفت: «ایستگاه سوم، نه پیروزی بود و نه شکست. یک میدان امکان بود و ما، هرچقدر هم کم، در آن جنگیدیم». آینده هنوز قطعی نبود. اما امکان‌ها هنوز زنده بودند و این، برای او کافی بود. او می‌دانست فردا با وجود همه این تلاش‌ها در آستین خود شگفتی‌ها دارد؛ و امکان پرواز قوهای سیاه و صدفی در آسمان زندگی مردمان این سرزمین بارها تجربه شده است.

اما در آن پیچ خطرناک گذار، هیچ‌کس نمی‌دانست کشور کدام راه را خواهد رفت. با این وجود، همه می‌دانستند که ایستگاه سوم، آخرین جایی است که بازی هنوز باز است؛ جایی که آینده نه اجبار است و نه تقدیر، بلکه امکان است و امکان، تنها زمانی زنده می‌ماند که کسی آن را جدی بگیرد.

پایان خبر/

ارسال نظرات
پربحث ترین